مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
435
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس آن شب را بخفتم درحالىكه مستغرق خواب و از همهجا غافل بودم . ديدم كه همين دو برادر من مرا به روى دستها برداشته ، يكى از دو پاى من و ديگرى از دو دست من گرفته ، همىخواهند كه مرا به دريا افكنند . من چون خود را با آن حالت ديدم ، گفتم : اى برادران ، از بهر چه با من اين كار ميكنيد ؟ گفتند : تو چگونه خاطر ما از بهر دختر بشكستى ؟ ما نيز اكنون ترا در دريا افكنيم . پس از آن مرا به دريا انداختند . آنگاه عبد اللّه روى به آن دو سگ كرده ، گفت : راستست اينكه گفتم يا نه ؟ آنها سر به زير انداخته ، چشمان برهم نهادند . گويا سخن او را تصديق ميكردند . خليفه از آن كار شگفت ماند . پس از آن عبد اللّه گفت : ايها الخليفه ، چون مرا به دريا انداختند ، بقعر دريا فرورفتم . پس از آن آب ، مرا بالا آورد و گمان زندگى نداشتم كه ناگاه پرندهاى بزرگ بر من فرود آمده ، مرا درربود و بسوى هوا بپريد . من از غايت بيم مدهوش شدم . وقتى كه چشم بگشودم ، خود را در قصرى محكم و منقش ديدم كه با همهگونه زيورها آراسته بود . و در آنجا كنيزكانى ديدم كه دست بر سينه ايستاده و زنى در ميان ايشان بر كرسى زرين نشسته و جامهء فاخر دربر داشت و از پرتو گوهرهائى كه در آن مكان بود ، چشم خيره مىشد . و آن زن ، منطقهء گوهرين بر ميان و تاج مرصع بر سر داشت كه خزانهء پادشاهان به قيمت آنها وفا نمىكرد و عقول در آنها حيران ميشد . پس از آن پرندهاى كه مرا ربوده بود ، پرها بيفشانده ، دختركى شد مانند آفتاب . چون نيك نظر كردم ، همان مار بود كه در كوه با افعى مجادله مىكرد كه من آن افعى را كشته بودم . پس آن زن كه بر كرسى نشسته بود ، به او گفت : از بهر چه آدمىزاد را بدين مكان آوردى ؟ گفت : اى مادر ، اين همان آدمىزاد است كه ناموس مرا نگاه داشت و نگذاشت كه من در ميان دختران جان ، رسوا شوم . پس از آن به من گفت : مرا ميشناسى يا نه ؟ من همان مار سپيدم كه افعى با من مجادله ميكرد و تو آن افعى را كشته ، مرا نجات دادى . بدان كه من دختر ملك احمر ، ملك جنيانم و مرا نام ، سعيده است و اين زن كه بر كرسى نشسته ، مادر من و نام او مباركه